تبليغاتX
فکر میکنی چه خبره؟!!

فکر میکنی چه خبره؟!!

بنام وجودي که وجودم ز وجودش شد موجود

از اونجايي كه بيننده اينجا زياده و نظر هاي شما به عبارتي فراوونه . من نمي دونم چه كار كنم و چه جوري اين لطف شما رو جبران كنم....خوب اينا توهمات من بود كه زده بودم ولي من پشتكارم بيشتر از اين حرفاس.خوب قرار بود از يكي از دوستاي دانشگام براتون بنويسم....راستي شايد من تو نوشتنم اشكال املايي زياد داشته باشم به هر حال ببخشيد فارسي نوشتنم خوب نيست....

دختري كه ميخوام ازش براتون بگم كسي نيست جز الناز.الناز جوووووون دختري است با انرژي ماوراي طبيعت .هر كسي كه بخواد باهاش حرف بزنه هر چند دقيقه اي كه بخواين ميتونه باهاش حرف بزنه.از طرفي الناز جووون دست رد به سينه كسي نمي زنه.مثلا اگه كسي مزاحم الناز شه و بهش تلفن بزنه الناز 10 بار ميگه به من زنگ نزنيد ولي بيشتر از 20 بار ميخنده و ميگه شما؟؟؟؟و به تمام سوال هايي كه ازش ميشه جواب ميده.مثلا شما مزاحمش شديد و ازش سوال ميكنيد .اونم جواب تك تك سوالاتون و ميده بعد كه شما قطع كرديد اون زنگ ميزنه بهتون و سوال ميكنه...تو اين وسط بعضي از سوالارو هم نمي فهم و ميگه بعدي.از طرفي همه براي الناز دعا ميكنن و همه ميگن : الناز ما شفاي تو رو از خدا مي خواييم .فقط اونه كه ميتونه كمكت كنه.حالا ما نمي دونيم كه الناز اسكل يا مارو اسكل كرده.شما اين چيزايي و كه مينويسم و بخونيد تا نر بديد ببينيم كه الناز اسكل يا ما؟؟!!!

يه روز نشسته بوديم دور هم و موقع امتحانات بود و درس ميخونديم كه من يهو دلم هوس تن ماهي كرد...رو به بچه ها كردم و گفتم بچه ها كاش يه تن ماهي بزرگي اينجا بود.يهو الناز گفت آره تن يه كوسه  بزرگ . نگاش كردم و گفتم حالا نميشه بچه كوسه باشه؟؟؟يه چشم قره اي بهم رفت و گفت بچه كوسه؟؟نگاش كردم گفتم همچين ميگي انگاري كوسه از اولش بزرگه..اصلا تو بگو ببينم كوسه تخم ميذاره يا بچه؟؟؟اونم نگام كردو گفت خوب ملومه ديگه تو دريا بچه مي آرن.بهش گفتم : الناز به نظر تو اصلا ماهي ها تخم ميذارن تو دريا ؟؟گفت: نه.چون اگه تخم بذارن تخماشون گم ميشه تو آب...بعد ازش پرسيدم كه الناز لاك پشت چي؟! به نظر تو اون تخمگذاره يا بچه زا؟!نگام كرد و گفت خوب اين و همه ميدونن كه لاكپشت تخم ميذاره نه بچه....واي با اين جوابش دنيا رو بهم دادن و فهميدم كه قبلش مارو اذيت داشته ميكرده.ولي بازم شك كردم و بهش گفتم كه الناز حالا ميتوني بگي كه تخمش و كجا ميذاره؟؟؟؟خنديد و با قاطعيت گفت : خوب معلومه ديگه تو لاكش!!!!و اين بار فهميدم كه نه واقعا كم داره.

بعد از چند وقت ديگه كه نشسته بوديم يواشكي از الناز با موبايلم عكس انداختم.خيلي قشنگ و هنري شد.نشونش دادم و بهش گفتم كه الناز به نظرت اين كيه؟؟!! يه خورده منگ نگاش كرد و با فكر گفت الان ميگم.بهش گفتم ال اگه نگي خنگي.با دقت بيشتر عكس و نگاه كرد و گفت مونا ست.با تعجب نگاش كردم و گفتم آخه اين كجاش شبيه موناست.؟؟دوباره نگاش كن.اگه نگي يعني واقعا خنگي...با دقت زياد نگاش كردو گفت بهار تونه من يگم 100%1000 بهاره...با تاسف سري تكون دادم و گفتم عزيزم اين عكس خودته...

باز اينا خوبه كه . يه روز من دلم جيگر ميخواست . زمستون بود و عصر كه به الناز گفتم پا شو بريم جيگر بخريم و بخوريم...رفتيم تو شهر و گشتيم.حالا مگه تو اين فيروز كوه خراب شده كسي جيگر ميخوره..از جيگر گاو و گوسفند كه خبري نبود و رو به جيگر مرغ آورديم..خريديم و درست كرديم و نشستيم با بچه ها خورديم كه وسط خوردن الناز گفت بچه ها اين مرغه عجب جسه اي داشته چقدر جيگرش زياده...واي اون لحظه همه تركيدن.بيچاره فكر ميكرد همه جيگر ها مال يه مرغه نه بيشتر!!!

يه سري هم با مسول خوابگاه نشسته بوديم و صحبت ميكرديم كه الناز بهش گفت : خانم حسيني حال ميكنيداااا دانشگاه بخاطر امتحاناي كارشناسي تعطيل شدااا!خانم حسيني رو كرد و گفت نه براي من زياد فرقي نكرد چون من سر جلسه پيجرم...الناز يه خورده منگ نگاش كرد و گفت منظورتون اينه كه مراقبين ؟؟خانم حسيني گفت نه الناز من پيجرم.بهش زدم گفتم عيني سر امتحان از پشت ميكرفون ميگه كه بقيه چيكار كنن چيكار نكنن.الناز گفت اهان خوب بگيد پيجريد ديگه..همه نگاش كردن و خنديدن.خانم حسيني رو به الناز كردو گفت كه بعد از اين همه دانشگاه اومدن و امتحان دادن هنوز نفهميدي من بوده؟؟؟؟الناز گفت چرا فهميده بودم ولي نمي دونستم شماييد.!باز نگاهاي همه به الناز جلب شد...

ميدونيد از اين حرفا زياد دارم كه بخوام براتون از الناز بگم ولي خودش يه كتاب ميشه.سرتون و بيشتر از اين درد نمي آرم.ميدونم كه تا همين جاشم نميخونيد.به هر حال هركي خوند دستش درد نكنه فقط نظر يادتون نره ها ..ميخوام بدونم ما اسكليم يا لاناز؟!!!!

+ نوشته شده در 87/03/23ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط Ner30 |

از چي براتون بنويسم و از چي براتون بگم؟!

 آهان بذاريد از دانشگاه رفتنم براتون بگم...سال آخر دبيرستان بودم كه به اجبار مامان گرامم به كلاس كنكور رفتم .اونم چه كلاسي. همش از سر كلاس فرار ميكردم يا به هر بحانه اي از سر كلاس ميزدم بيرون.اصولا از درس خوندن خوشم نمي اومد.جوري شده بود كه همه ميگفتن حيفه اين همه پول كلاس دادي برو بخون كه حداقل دانشگاه قبول شي و آبروي مارو نبري.منم كه گوش به اين حرفا نمي دادم.خلاصه كم كم داشتيم به كنكور نزديك ميشديم و تو خونه مهندس مهندس  هم شروع  ميشد.اصولا منم يه آدم خيلي خونسردي هستم و هميشه دقيقه نود موضوع برام جدي ميشه.و تازه ميشينم فكر ميكنم كه بايد اين همه كار خرابي و كلاس نرفتنارو چه جوري جبران كنم.نزديك يه يك ماهي يواشكي شبا پا ميشدم دور از چشم بقه تو سكوت درس مي خوندم.كنكور شروع شد و تموم شد و جوابش اومد و من ، با يه دسته گل بزرگ،با يه صورت خوشحال كه بيشتر به ذوق مرگي ها ميخورد رفتم آموزشگاه.خيلي پيروز مندانه به همه نگاه كردم و گل و تقديم مدير موسسه كردم.از طرفي موسسه چون تازه تاسيس بود با  افراد خيلي كمي شروع به فعاليت كرده بود..مثلا حدود شايد 10 نفر كه 5 نفر از اون ها  فاميلي هاشون  با حرف نون و بعضي با حرف دال و ...  شروع مي شد .مسول آموزشگاه هم  فقط همون روز نامه هايي رو گرفته بود كه هنر جو داشت.اول فاميلي من حرف ( ع) بود .ولي مدير موسسه اون برگ از روزنامه رو نگرفته بود ،چون فكر ميكرد من با اين بازيگوشي هايي كه ميكنم قبول نمي شم.ولي هميشه ميگن به حرف گربه سياه بارون نمياد...آقا يا خانومي كه شما باشين قبول نميكردن كه من قبول شدم...تند و سريع رفتم روزنامه خرديم و آوردم بهشون نشون دادم تا باورشون شده بود...عكسم كه تا يك سال قرار بود به عنوان دانشجوي پر كار تو آموزشگاه زده بشه.رفتم براي ثبت نام دانشگاه و از اين جور كارا..واي چشمتون روز بد نبينه... اونجا هيچ فرقي با دهات نداشت.نميدونستم بايد چيكار كنم .!!! اصلا از محيتش خوشم نيومد و انصراف دادم...مامانم كه تو سر خودش ميزد و من ميگفتم نميخوام دانشگاه برم.با هزار ترس ولرز انصراف دادم و نشيتم دعا كردم و به پاي خدا افتادم كه دوباره يه جاي خوب قبول شم.يك سال گذشت و دوباره كنكور شد و منم خونســــــــرد..روز كنكور با خونسردي تمام بلند شدم و آماده شدم و با دختر عموم رفتيم كه بريم سر جلسه..حوزه ها فرق ميكرد من يه جا بودم دخي عموم يه جاي ديگه..اول دخي عموم و گذاشتيم سر جلسه و بعد بابام با هزارتا سفارش من و گذاشت حوزه خودم...چند دفعه بابايي تاكيد كرد كه ببين درست اومدي منم هي گفتم بابا گچلم كرديدررست اومدم .رفتم تو حياط مدرسه همه 10 دفه كارتاشون و چك كردن و من خونسرد نشستم تا بگن بريد امتحان...رفتم داخل يكي از استرس گريه ميكرد ،يكي صلوات ميفرستاد،يكي هنوز با موبايلش حرف ميزد و.... هر چي گشتم صندليم و پيدا نكردم ،تازه فهميدم كه حوزرو اشتباهي اومدم و به گه خوردن افتادم كه چرا به حرف بابام گوش ندادم.ولي روحيه خودم و خراب نكردم چون امكان داشت كنكورم و بد بدم،اومد بيرون بعد از چند دقيقه تاكسي گيرم اومد (هرچي وايسادم ماشين دربستي نبود ) خونسرد نشستم تا راننده تاكسي مسافرا رو پياده كرد و من ماشين و دربست گرفتم...رفتم حوزه درستكي و رفتم داخل. همه نشسته بودن.منم رفتم سر جام نشستم و به اطرافيانم نگاه كردم .يه چيزي توجهم و اين وسط جلب كرد.رو ميز همه يا شناسنامه يا گواهينامه يا كارت ملي بود.از پشت سريم پرسيدم اينا واسه چيه ؟!!!! اونم گفت نوشته شده بود كه كارت شناسايي ميخوان براي چك كردن مشخصات.خودم خندم گرفته بود.تا حالا آخه كسي اينجوري كنكور داده ؟؟؟؟ خلاصه جوابا اومد و من يه جاي ديگه كه شهريتش بهتر از جاي قبلي بود قبول شدم.ثبت نام كردم و از ترسم حرفي از انصراف نزدم.حالا تو مطالب بعد براتون از يكي از دوستام كه باعث سرور و شادماني ما تو دانشگاه مي شه مينويسم...

پ.ن.1 : هميشه تلاش كنيد تا به چيزي كه ميخواين برسيد، حتي اگه اون چيز يه آدامس خرسي باشه.هميشه خواستن توانستن است

پ.ن.2 : به حرف باباتون يا بزرگ ترا گوش بدين.اونا تجربشون بيشتر از ماهاس.

پ.ن.3 :هميشه سعي كنيد خونسرد باشيد.حالا تحت هر شرايطي كه ميخواد باشه.

پ.ن.4 :مثل من باشيد تا روزي بشيد ماريا بوتا

 

+ نوشته شده در 87/03/21ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط Ner30 |

                                     

 ميخوام امروز از دختر عموي 3سالم (فرناز ) و پسر عمه 4 سالم (شايان ) براتون بگم...

اول از فرناز شروع ميكنم : فرناز دختري ايست شر و شيطون كه فقط خدا ميتونه كمكش كنه ،بچه اي است فوق العاده دست و دلباز و مهربون ، هميشه تا ازش غافل ميشي جلوي آينه ايستاده و به اصطلاح خودش ميگه كه ميخواد روزبه بزنه....يه جمله معروف كه هميشه راجع به فرناز صدق مي كنه اين هستش كه يه لحظه غفلت يك عمر پشيماني؟!!!

نوبتي هم كه باشه نوبت آقا شايان رسيده : شايان پسري فوق العاده ساكت و كم حرف، وليي بعضي وقتها هم كه حرف ميزنه راجع به اسپرت كردن ماشينها صحبت ميكنه و عاشق بازي هاي كامپيوتري ماشينِ . شايان با تمام ساكتيش خيلي لوس و تيتيش مامانيِ ، وهميشه در حال لوس كردن خودش براي ديگرانه و تنها حرف مشهورش اينه كه مامان بزنش و حالش و بگير ...

تمام اين معرفي ها براي اين بود كه همه با روحيات و خصوصيات فرناز و شايان آشنا بشيد تا اين ماجرا رو براتون تعريف كنم: يه روز كه بيكار و بي مصرف تو خونه نشسته بودم و بازم مثل هميشه فراري از درسهاي دانشگاه بودم سر و كله عمه ام پيدا شد كه دست شايان و گرفته بود و شايانم مثل هميشه داشت ميگفت: مامان بزنش حالش و بگير ، عمه ام اومد جلو و با يه قيافه اي كه آدم دلش كباب ميشه (مثل گربه شرك ) رو به من كرد و گفت شايان و نگه ميداري من برم بيرون و بيام ؟؟؟؟

سوالش جوري بود كه آدم نه نمي تونست بگه و اگه هم ميگفت اون آدم رو متقاعد ميكرد...خلاصه شايان موند و بعد از نيم ساعت در خونه باز شد و يه دختر شر و شيطون با سر و صدا وارد خونه شد...اون كسي نبود جز فرناز...خلاصه اينكه فرناز و شايان داشتن بازي ميكردن كه من يهو احساس كردم كه شايان پي پي داره...رو بهش كردم و پرسيدم شايان عزيزم پي پي داري؟؟؟شايان سري تكان داد و گفت نه...ثانيه ها ميگذشت و من فشار رو تو چهره شايان احساس ميكردم ...فرناز هم تازه رفته بود دستشويي و هيمه جوره خوب بود و نيازي به دستشويي نداشت...تصميم گرفتم كه مسابقه اي ترتيب بدم تا شايان از حسادتش بره و كارش رو بكنه...رو به بچه ها كردم و گفتم : بچه ها هركي كه گفت پي پي داره و رفت دستشويي و پي پيش رو كرد و من ديدم يه جايزه داره...هنوز حرفم تمام نشده بودكه فرناز گفت آجي من پي پي دارم ..ومغزم داشت ميتركيد !!! فرناز كه تازه دستشويي بود ...شايان كه همينجوري گنگ و داغون داشت به فرناز نگاه ميكرد يه نگاه به من كرد و گفت : نه من پي پي ندارم...فرناز دوييد به سمت دستشويي .منم پشت سرش رفتم ..فرناز از شدت فشاري كه به خودش داشت مي آورد مغزش داشت رگ به رگ ميشد...چند تا دونه پي پي كرد ، كه اگه يه فنچ و ميزاشتي دستشوييش بيشتر و بزرگ تر از پي پي فرناز بود...خلاصه فرناز پيروز مندانه از دستشويي اومد بيرون و منتظر جايزه بود و شايان هنوز داشت به خودش فشار مي آورد...بعد از حدود نيم ساعت شايان هم خودش و خلاص كرد و گند زد به خودش و ما و زندگيمون.....

+ نوشته شده در 87/03/06ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط Ner30 |

توي اتاقم نشسته بودم و داشتم با آرش صحبت ميكردم.. آرش  اعتماد به نفس بالايي داره و فكر ميكنه زندگي كردن تو يه كشور ديگه حتي ارمنستان به اون كوچيكي خيلي راحت تر از اينجاست.همينجوري داشتم بحث ميكرديم و ميگفتيم و مي خنديدم ، يهويي آرش اعلام كرد كه برق هاي شركت رفته و برق زنراتور وصله و حتي adsl شركت هم قطع شده ،  تماسي  با مسولين برقرار كرد و آنها اين دلگرمي رو به آرش دادن كه تا چند دقيقه ديگر امكان ارتباط با دنياي مجازي رو داره . قرار شد آرش چند دقيقه بعد با من تماس بگيره و من از اطلاعاتي كه از يك كلاس زبان فشرده كه تو مجله ديده بودم براش حرف بزنم...

ديليليلينگ ، ديليليلينگ ، ديليليلينگ ، (صداي زنگ تلفن اتاق من )

من :الو

اون : سلام خوبيــــــــــــي ؟

من : مرسي خوبم تو خوبي !؟

آرش مثل بچه اي میمونه شكلات ميبينه و ذوق ميكنه داشت ذوق ميكرد...

من : چه خبر ؟چي كار ميكردي؟

اون : هيچي يكم فوتبال نگاه كردم برق هم هنوز نيومده ...الانم دارم با يه تلفن بيسيم كه نو شركت هست و نزديك 200 كيلو وزن داره باهات صحبت ميكنم ...برق زنراتور تا 1-2 ساعت ديگه هست و اميدوارم كه برق زود تر بياد......

من  همينجوري داشتم به حرفاش گوش ميدادم و به بعضي از حرفاش مي خنديدم . تصميم گرفتيم كه تلفن و قطع كنيم و يكم ديگه با هم صحبت كنيم،

يكم ديگه گذشت و آرش زنگ نزد...يه خورده نگران شدم ولي بعد گفتمم نه بابا اگه اتفاقي افتاده بود حتماً به من خبر ميداد..باز نشستم و ديدم نه مثل اينكه دلم داره شور ميزنه...موبايلم و برداشتم و به آرش زنگ زدم آرش تلفن و برداشت و خيلي نگران و تند به من گفت كه از خونه بهش زنگ بزنم !!!! (آخه موبايل آرش يك طرفه هست ) اي واي يعني چي شده بود كه آرش اينجوري گفت....ترسيدم و سريع موبايل آرش رو از خونه گرفتم...

 Im calling you… (صداي موبايل آرش )

تلفن و برميداره و شروع ميكنه به خنديدن و با خنده ميگه كه عزيزم مرسي نجاتم دادي...منم كه دارم اين وسط از دلشوره ميميرم بهش ميگم:

چي شده ؟؟چت بود چرا اونجوري گفتي زنگ بزنم؟؟؟

اون : آخه گفتم الان ميس ميندازي و قطع ميكني .

من : خوب چي شده ؟ كجايي ؟

اون : هيچي همه برق هاي شركت رفته و تلفن ها كار نميكنه ...داشتم ميرفتم بيرون يه تلفن پيدا كنم كه زنگ بزنم به اقاي نبوي.... و بگم كه چي شده چي نشده....كه تو زنگ زدي و من و نجات دادي...

من : خوب حالا من چيكار كنم؟

اون : زنگ بزن به آقاي نبوي...و بگو كه به من يه زنگ بزنه...

خلاصه من زنگ زدم به همكار آرش و بهش پيغام آرش رو دادم ...

همه چي قاطي پاتي شده بود . بعد از چند تلفن و صحبت كردن قرار شد آرش تا آمدن آقاي آزادي (ممستخدم شركت ) و تحويل دادن كليد ها راهي خونه بشه...از طرفي هم آقاي آزادي تو تعطيلات بود و آخر شب مي اومد ...تو همين هماهنگي ها يهو برق اومد و همه چيز به شكل اولش در اومد ......

حالا كه همه چيز درست شدو دلشوره من خوابيد آقا آرش اطلاع داد كه شب منزل ناصر ابراهيمي دعوت هستند..اين مهم نبود كه شب ميخوات بره مهموني اين مهم بود كه با رفتن اون كابوس بزرگي سمت من مي اومد...آره وجود ليلا دختر دايي آقا آرش شده بود براي من كابوس...اين و همه ميدونن كه ليلا بدش نمي آد كه با آرش ازدواج كنه و همه دارن تلاش ميكنن كه آرش هم راضي بشه.سري قبلي كه همه خونه آقا ناصر دعوت بودن آق ناصر از خودشون نظر دركردن كه آرش و ليلا با هم برن شيريني بخرن و بيان و همه چي و تمام كنن....

چند وقت پيشم كه آرش خونه داييش بود شروع كرد به ادا و اصول كه امشب بله برون اون با ليلا ست و بعد ميخوان ال كنن بل كنن و از اي جور حرف هاي مسخره...خلاصه فكر ميكنم  كه اين كابوس براي هميشه تو زندگيم وجود داره...ناگفته نماند كه مامان آرش خان پافشاري زيادي رو اين ازدواج داره ..ولي آقا آرش و نمي دونم ؟؟؟

 

+ نوشته شده در 87/03/03ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط Ner30 |

من بي تو هيچم ، تو باورم نكن

 خيسم ز گريه تنها ترم نكن

 عاشق نبودم تا با تو سر كنم

آتش نبودم  خاكسترم نكن

 اگه عاشقت نبودم اگه بي تو زنده بودم

 تو بمون كه بي تو غصه ميخورم

 اگه دل به تو نبستم اگه اين منم كه هستم

 ولي از هواي گريه ات پرم

 اگه شكوه دارم از تو

 اگه بيقرارم از تو

 تو بمون كه آشيانه ام تويي

به هوايت اي ستاره

 به تو ميرسم دوباره

اگه عاشقم بهانه ام تويي

 دل كنده بودم از همزبونيت

 پنهون نكردي از من نشونيت

من پاكشيدم از بخت بسته ام

تو پا فشردي بر مهربوني ات

 اگه همزبون نبودم

 اگه مهربون نبودم

 چه كنم در اين دل شكسته رو

 اگه سرد و مرده بودم

 اگه پر نمي گوشودم

به تو بستم اين دو بال خسترو

 اگه شكوه دارم از تو

 اگه بيقرارم از تو

تو بمون كه آشيانه ام تويي

 به هوايت اي ستاره

 به تو ميرسم دوباره

 اگه عاشقم بهانه ام تويي

+ نوشته شده در 87/02/29ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط Ner30 |

من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم میخواستم قشنگ ترین دریا دنیا بشم آرزو داشتم برم تا به دریا برسم شب و آتیش بزنم تا به فردا برسم.....
سلام عزیزان از این که به وبلاگ من آمدید خوشحالم من تلاش میکنم تا مطالب قشنگرو برای شما جمع آوری کنم


پروردگارابه من بياموزدوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..عشق
بورزم به کساني که عاشقم نيستند...بگريم براي کساني که هرگز غمم
را نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به
صورتم ننواختند... محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند......

Home
Email
Night Skin