در ماشین رو قفل کردم و نگاهی به پنجره خونه کردم همه چراغها خاموش بود پاکت رو توی کیفم گذاشتم و به سمت خونه حرکت کردم نمی دونستم این خبر رو چه طوری بهش بدم داشتم همینطور فکر می کردم که به در خونه رسیدم کلید رو توی قفل در چرخوندم و وارد شدم چراغ رو روشن کردم از ترس خشکم زد پشتش به من بود روی مبل نشسته بود و داشت سریع سیگار می کشید سلام کردم ولی جوابی نداد همین طور که داشتم روسریم رو در می آوردم نزدیکش شدم و دست دور گردنش انداختم و با خوشحالی و شیطنت گفتم اگه گفتی کجا بودم ؟ جوابی نداد بلند شدم و پالتو ام را درآوردم و به سمت اتاق خواب رفتم پلتو رو داخل کمد آویزون کردم در کمد رو بستم پشت در ایستاده بود ازش ترسیدم خیلی عصبانی بود به سمتم اومد و بازوهای من رو با تمام قدرتش گرفت و به آرامی گفت کجا بودی ؟ خندیدم و گفتم تو چی فکر می کنی ؟ صداش ده برابر بلند شد و با فریاد گفت مهم نیست که من چی فکر می کنم ازت پرسیدم کجا بودی ؟ می خواستم جو رو عوض کنم خندیدم و گفتم خونه مامانت اینا ! همین که جمله ام تموم شد سیلی محکمی به گوشم زد که چشمام سیاهی رفت و روی تختی که پشت سرم بود افتادم شوکه شده بودم و نمی تونستم از جام تکون بخورم داشت از اتاق بیرون می رفت گفت آفرین دروغ گوی خوبی هستی اشک توی چشمام جمع شد دیگه نمی تونستم تلخی حرفاش رو تحمل کنم پالتوم رو از توی کمد درآوردم و تصمیم گرفتم برم همون جایی که بودم کفشام رو پام کردم داشت توی خونه تند تند راه می رفت و سیگار می کشید کلید رو روی میز نهار خوری پرت کردم تا اون متوجه شه که من بدون ماشین دارم از خونه میرم بیرون در رو با آرامی بستم چون نمی خواستم اون فکر کنه منم عصبانی هستم . سوز سردی میومد و برف ریزی شروع به باریدن کرده بود تا سر کوچه پیاده رفتم و تاکسی سوار شدم به راننده گفتم دربست .آدرس رو بهش دادم بغض بدی گلوم رو می فشرد. راننده چند بار صدام کرد تا به خودم اومدم هر چی پول ته جیبم بود به راننده دادم پیاده شدم و زنگ زدم در رو برام باز کرد و با بهت و تعجب نیگام کرد تا دیدمش زدم زیر گریه بغلم کرد و من رو داخل خونه برد کمی دلداریم داد و مثل همیشه آرومم کرد و گفت تقصیر اون بود. روبه من کرد و گفت باید همه چیز رو زودتر بهش می گفتیم . رفتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم نمی دونم چقدر خوابیدم با صدای فریادی که همش می گفت چی کار کنم ؟ کجا دنبالش بگردم؟ از خواب بلند شدم و توی اتاق شروع کردم به راه رفتن و گوش دادن حرفها خواستم از اتاق بیرون برم ولی پشیمون شدم صداش رو واضح می شنیدم مامان بهش گفت خوب چرا این کارو کردی ؟ چرا دنبالش نرفتی ؟ چرا با آرامی و خونسردی صحبت نکردی ؟ گفت نمی دونم کمی مکث کرد و گفت موبایلش رو هم نبرده با موبایلش به دوستاش زنگ زدم ولی اونا هم خبری ازش نداشتن رفتم کیفش رو باز کردم و این رو دیدم یهو ساکت شد دیگه نمی تونستم تحمل کنم آروم از اتاق بیرون رفتم باز هم پشتش به من بود و روبروی مامان زانو زده بود و داشت گریه می کرد و پاکت رو توی دستش دیدم مامان متوجه من شد رو بهش کرد و گفت حالا فهمیدی که زنت دروغ نگفته و به تو خیانت نکرده ؟! داشت گریه می کرد و می گفت مامان چی کار کنم ؟ کجا دنبالش بگردم ؟ از پشت بغلش کردم گریه اش بند اومد و سریع تو چشمام نگاه کرد و گفت عزیزم من رو ببخش خیلی اذیتت کردم بعد دستش رو به سمت شکمم برد و با خوشحالی گفت کوچولوی من به این دنیا خوش اومدی ... .
شما در یک مهمانی ٬ یک دختر بسیار زیبا را میبینید و ازش خوشتون میاد ٬ بلافاصاله میرین پیشش و میگین من پسر ثروتمندی هستم بامن ازدواج کن . به این میگن بازاریابی مستقیم .

شما در یک مهمانی به همراه دوستانتان ٬ یک دختر بسیار زیبا را میبینید و ازش خوشتون میاد ٬بلافاصاله یکی از دوستانتان میره پیشش و به شما اشاره می کنه و میگه اون پسر ثروتمندیه باهاش ازدواج کن . به این میگن تبلیغات.
شما در یک مهمانی ٬ یک دختر بسیار زیبا را میبینید و ازش خوشتون میاد ٬ بلافاصاله میرین پیشش و شماره تلفنش رو میگیرین٬ فردا باهاش تماس میگیرین من پسر ثروتمندی هستم بامن ازدواج کن . به این میگن بازاریابی تلفنی.
شما در یک مهمانی ٬ یک دختر بسیار زیبا را میبینید و ازش خوشتون میاد ٬ بلافاصاله کراواتتون رو مرتب می کنید و میرین پیشش و اونرو به یک نوشیدنی دعوت می کنید وقتی کیفش میفته براش از رو زمین بلند می کنید ٬ در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنید و اونرو به یک سواری کوتاه دعوت می کنید و میگید در هر حال من پسر ثروتمندی هستم بامن ازدواج می کنی ؟ به این میگن روابط عمومی.
شما در یک مهمانی ٬ یک دختر بسیار زیبا را میبینید که داره به سمت شما میاد و میگه شما پسر ثروتمندی هستی با من ازدواج میکنی ؟ به این میگن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری.
شما در یک مهمانی ٬ یک دختر بسیار زیبا را میبینید و ازش خوشتون میاد ٬ بلافاصاله میرین پیشش و میگین من پسر ثروتمندی هستم بامن ازدواج کن بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه به این میگن پس زدگی توسط مشتری.

شما در یک مهمانی ٬ یک دختر بسیار زیبا را میبینید و ازش خوشتون میاد ٬ بلافاصاله میرین پیشش و میگین من پسر ثروتمندی هستم بامن ازدواج کن و اون بلافاصله شما را به همسرش معرفی می کند به این میگن شکاف بین عرضه و تقاضا.

شما در یک مهمانی ٬ یک دختر بسیار زیبا را میبینید و ازش خوشتون میاد ولی قبل از اینکه حرفی بزنید شخص دیگه ای پیدا میشه و به دختره میگه من پسر ثروتمندی هستم بامن ازدواج کن به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا.
شما در یک مهمانی ٬ یک دختر بسیار زیبا را میبینید و ازش خوشتون میاد ولی قبل از اینکه بگین من پسر ثروتمندی هستم بامن ازدواج کن همسرتون پیداش میشه . به این میگن منع ورود به بازار.

در اتاق و باز می کنم و خواب آلود در حالی که چشمامو میمالم وارد پذیرایی می شم و می بینم همه در حال آماده کردن سفره هفت سین هستند . بهار که بیشتر از همه اشتیاق نشون میده خواهرمو میگم خوب چون نوروز و مثل همه ما دوست داره همین طور که دارم به چیدمان سفره نگاه می کنم تمام اتفاق های امسال رو مرور می کنم ابتدا بهترین خاطرات رو بیاد می آرم چون نمی خوام خودمو ناراحت کنم ....
اول سال پیش .... چیدن سفره هفت سین و گرفتن عکسهای رنگارنگ... فارق التحصیلی ام و خلاص شدن از دانشگاه ... رفتن به پیک نیک با دوستای آرش ... چالوس ... دیزین ... روز تولد آرشم بهترین روز مرداد ماه ... امودن دختر خاله ام با بچه های قد و نیم قدش از فرنگ ! ... کلاس زبان ... روز تولدم و جالب ترین هدیه ای که گرفتم ... رفتن به جشن نفس و دیدن کسانی که دل آدم رو با فداکاریشون و هدیه خوبشون به بیمارای نیازمند شاد کردند.... بلند شدن عموی گلم از بستر بیماری که باعث شادی کل خانواده شد ... ازدواج بهترین دوستمون که هیچ کس امید به ازدواج اون نداشت و همه فکر می کردند دیگه ترشیده !
... خبر به دنیا اومدن بچه پسر عمه ام و خبر بارداری نا خاسته دختر عمه ام
....
شب یلدا یی که همه فامیل و دور هم جمع کرد ... روز ولنتاین و مهمونیه غافلگیر کننده ای که رفتیم ... چهارشنبه سوری و استرس ترقه و گرمی آتش و وجود آرش مهربونم ....
آشنا شدن با دوستای عزیز و مهربانی همچون مودی عزیز هستی مهربان سیرترشی عزیز بهار عزیز ندای عزیز سمیه عزیز و مونای مهماندار عزیز زلزله جان و پادلمه عزیز آیناز و آقای ادمین آست عزیز عمو علی مهربان عمو حمیدرضای عزیز مانی خان امید خان و ..... دوستان فراوانی که شاید الان اسم همشون یادم نمیاد ...
بهترین روزهای زمستان رو در کنار شما دوستان عزیز بودم و این سرما و برفی که نبارید رو با هم زود و سریع تر از حد ممکن سپری کردم...
از یک نفر جا داره که تشکر کنم کسی که با صبر خود امید و آرزو رو در من دوباره ساخت کسی که باعث تمامی این خوشی ها شد کسی که یکی از اهداف زندگیم شد از خدا ممنونم که اون رو توی مسیر زندگیم قرار داد تا شادمانیم بیشتر شود.
از پدر و مادر عزیزم تشکر می کنم که با صبوری خود زندگی آرومی رو برایمان فذاهم کردند که اگر آنها نبودند من هم وجود نداشتم.
در آخر باید بگم که خاطرات بد را یادآوری نمی کنم تا فقط شادی هایمان را به سال بعد ببریم و غم ها بمانند. از خدا تشکر می کنم به دلیل نعمت هایی که امسال به من داد و شکرش می کنم .
مامان داد میزنه برو حاضر شو دو ساعت دیگه سال تحویله ....! میگم بزار یک دقیقه باید اول یک چیزی بنویسم ...!
سال نو مبارک ![]()
