توي اتاقم نشسته بودم و داشتم با آرش صحبت ميكردم.. آرش اعتماد به نفس بالايي داره و فكر ميكنه زندگي كردن تو يه كشور ديگه حتي ارمنستان به اون كوچيكي خيلي راحت تر از اينجاست.همينجوري داشتم بحث ميكرديم و ميگفتيم و مي خنديدم ، يهويي آرش اعلام كرد كه برق هاي شركت رفته و برق زنراتور وصله و حتي adsl شركت هم قطع شده ، تماسي با مسولين برقرار كرد و آنها اين دلگرمي رو به آرش دادن كه تا چند دقيقه ديگر امكان ارتباط با دنياي مجازي رو داره . قرار شد آرش چند دقيقه بعد با من تماس بگيره و من از اطلاعاتي كه از يك كلاس زبان فشرده كه تو مجله ديده بودم براش حرف بزنم...
ديليليلينگ ، ديليليلينگ ، ديليليلينگ ، (صداي زنگ تلفن اتاق من )
من :الو
اون : سلام خوبيــــــــــــي ؟
من : مرسي خوبم تو خوبي !؟
آرش مثل بچه اي میمونه شكلات ميبينه و ذوق ميكنه داشت ذوق ميكرد...
من : چه خبر ؟چي كار ميكردي؟
اون : هيچي يكم فوتبال نگاه كردم برق هم هنوز نيومده ...الانم دارم با يه تلفن بيسيم كه نو شركت هست و نزديك 200 كيلو وزن داره باهات صحبت ميكنم ...برق زنراتور تا 1-2 ساعت ديگه هست و اميدوارم كه برق زود تر بياد......
من همينجوري داشتم به حرفاش گوش ميدادم و به بعضي از حرفاش مي خنديدم . تصميم گرفتيم كه تلفن و قطع كنيم و يكم ديگه با هم صحبت كنيم،
يكم ديگه گذشت و آرش زنگ نزد...يه خورده نگران شدم ولي بعد گفتمم نه بابا اگه اتفاقي افتاده بود حتماً به من خبر ميداد..باز نشستم و ديدم نه مثل اينكه دلم داره شور ميزنه...موبايلم و برداشتم و به آرش زنگ زدم آرش تلفن و برداشت و خيلي نگران و تند به من گفت كه از خونه بهش زنگ بزنم !!!! (آخه موبايل آرش يك طرفه هست ) اي واي يعني چي شده بود كه آرش اينجوري گفت....ترسيدم و سريع موبايل آرش رو از خونه گرفتم...
Im calling you… (صداي موبايل آرش )
تلفن و برميداره و شروع ميكنه به خنديدن و با خنده ميگه كه عزيزم مرسي نجاتم دادي...منم كه دارم اين وسط از دلشوره ميميرم بهش ميگم:
چي شده ؟؟چت بود چرا اونجوري گفتي زنگ بزنم؟؟؟
اون : آخه گفتم الان ميس ميندازي و قطع ميكني .
من : خوب چي شده ؟ كجايي ؟
اون : هيچي همه برق هاي شركت رفته و تلفن ها كار نميكنه ...داشتم ميرفتم بيرون يه تلفن پيدا كنم كه زنگ بزنم به اقاي نبوي.... و بگم كه چي شده چي نشده....كه تو زنگ زدي و من و نجات دادي...
من : خوب حالا من چيكار كنم؟
اون : زنگ بزن به آقاي نبوي...و بگو كه به من يه زنگ بزنه...
خلاصه من زنگ زدم به همكار آرش و بهش پيغام آرش رو دادم ...
همه چي قاطي پاتي شده بود . بعد از چند تلفن و صحبت كردن قرار شد آرش تا آمدن آقاي آزادي (ممستخدم شركت ) و تحويل دادن كليد ها راهي خونه بشه...از طرفي هم آقاي آزادي تو تعطيلات بود و آخر شب مي اومد ...تو همين هماهنگي ها يهو برق اومد و همه چيز به شكل اولش در اومد ......
حالا كه همه چيز درست شدو دلشوره من خوابيد آقا آرش اطلاع داد كه شب منزل ناصر ابراهيمي دعوت هستند..اين مهم نبود كه شب ميخوات بره مهموني اين مهم بود كه با رفتن اون كابوس بزرگي سمت من مي اومد...آره وجود ليلا دختر دايي آقا آرش شده بود براي من كابوس...اين و همه ميدونن كه ليلا بدش نمي آد كه با آرش ازدواج كنه و همه دارن تلاش ميكنن كه آرش هم راضي بشه.سري قبلي كه همه خونه آقا ناصر دعوت بودن آق ناصر از خودشون نظر دركردن كه آرش و ليلا با هم برن شيريني بخرن و بيان و همه چي و تمام كنن....
چند وقت پيشم كه آرش خونه داييش بود شروع كرد به ادا و اصول كه امشب بله برون اون با ليلا ست و بعد ميخوان ال كنن بل كنن و از اي جور حرف هاي مسخره...خلاصه فكر ميكنم كه اين كابوس براي هميشه تو زندگيم وجود داره...ناگفته نماند كه مامان آرش خان پافشاري زيادي رو اين ازدواج داره ..ولي آقا آرش و نمي دونم ؟؟؟