تبليغاتX
فکر میکنی چه خبره؟!!

من بي تو هيچم ، تو باورم نكن

 خيسم ز گريه تنها ترم نكن

 عاشق نبودم تا با تو سر كنم

آتش نبودم  خاكسترم نكن

 اگه عاشقت نبودم اگه بي تو زنده بودم

 تو بمون كه بي تو غصه ميخورم

 اگه دل به تو نبستم اگه اين منم كه هستم

 ولي از هواي گريه ات پرم

 اگه شكوه دارم از تو

 اگه بيقرارم از تو

 تو بمون كه آشيانه ام تويي

به هوايت اي ستاره

 به تو ميرسم دوباره

اگه عاشقم بهانه ام تويي

 دل كنده بودم از همزبونيت

 پنهون نكردي از من نشونيت

من پاكشيدم از بخت بسته ام

تو پا فشردي بر مهربوني ات

 اگه همزبون نبودم

 اگه مهربون نبودم

 چه كنم در اين دل شكسته رو

 اگه سرد و مرده بودم

 اگه پر نمي گوشودم

به تو بستم اين دو بال خسترو

 اگه شكوه دارم از تو

 اگه بيقرارم از تو

تو بمون كه آشيانه ام تويي

 به هوايت اي ستاره

 به تو ميرسم دوباره

 اگه عاشقم بهانه ام تويي

نوشته شده توسط Ner30 در ساعت 4 بعد از ظهر | لینک  | 

وقتي ديدم عاشق بابا آرشم شدم كه به شيز و فر نيا دچار شده بودم و خودم و گم كرده بودم،حالا كه فهميدم كيم و چيم و كجام ميخوام باباييم و قسم بدم،البته آقاي محمد سلطاني تو يكي از آهنگ هايي كه خونده اين قسم هارو خورده و كار من و آسون كرده و من از حرفاي ايشون استفاده ميكنم.

    آرشم دارم فكر ميكنم به تو اگه دير شده حتي

يادته قَسَمت ميدادم نري هر بار

الان هر جا باشم با مني نگو دير شدهديگه

 نگو نيست ديگه شدني

قسمت دادمرو به ستاره و آسمون

فقط تو بودي و هستي الآن آبروم

من ساكتم ، نذار تنها باز من رو تو

تو بيا با من و همه باورم شو

قسم به مستي چشات

قسم به سردي نگات

قسم به اين سكوت تلخ

      به تلخي بهونه هات

قسم به اون دقايقي كه گفته بودي عاشقي

قسم به پر پر شدنِ دست گلهاي رازقي

قسم به جون اون كسي كه واسه اون دلواپسي

قسم به خلوت دلم تو لحظه هاي بي كسي

قسم به تو قسم به من قسم به هر زيا د و كم

قسم به حصرت نگام ،به التماس آخرم

قسم به بغض آسمون و اون گريه هاي بي امون

قسم به هر چي عاشق

قسم به جون هر دومون

پيشــــــــــــــم بمــــــــــون

قسم به اولين نگات

قسم به داغ اين گناه

قسم به انتظار مرگ واسه رفيق نيمه راه

قسم به غربت چشام ، به گريه هاي بي صدام

قسم به ردپاي اشك تو نامه ها و ترانه هام

قسم به جاي عكس تو كه ميگه از پيشم نرو

قسم به حرف آخرم كه بسته پاي رفتنُ

قسم به حرمت ِ قسم ،ديگه بريده نفسم

قسم به سادگي من ، خدا ميدونه بي كسم

قسم به قلب نيمه جون ، به جاده هاي بي نشون

به پرسه هاي بي هدف

قسم به خاطراتمون

پيشــــــــــــــم بمــــــــــون

نوشته شده توسط Ner30 در ساعت 4 بعد از ظهر | لینک  | 

چي بگم از كجا بگم

دردم و با كيا بگم

بهترِ كه دم نزنم

 حرفي از عشقم نزنم

از عشقي كه گم شد و رفت

عشقي كه بي فروغ نبود

براي من دروغ نبود

بغض نشسته تو گلوم

وقتي نشستي روبروم

من از خودم چرا بگم

بايد از اون چشما بگم

خيره تو چشم مست تو

دست ميدم به دست تو

دل از زمونه مي كنم

حرف دلم رو مي زنم

چه حالتي داره چشات

نرگس بيمار چشات

چشم تو خوابم ميكنه

وقتي نشستي رو به من

از عاشقي بگو به من

ژبذار چشات دل ببره

اينطوري باشه بهتره

چشات اگه پس نزنن

چشماي سرسپردم و

     ميشه فراموش كنم خاطره هاي مُردم

نوشته شده توسط Ner30 در ساعت 4 بعد از ظهر | لینک  | 

همه شما عزيزان به احتمال خيلي زياد اسم "گل آقا " به گوشتون خورده ، خواهرم كه بعد از سه سال تلاش بسيار  زياد تونست درس تاريخ خودش رو با نمره 10 ( البته اونم با تبصره ) قبول بشه و ديپلم خودش رو بگيره و الآن پيش دانشگاهي رو براي ورود به دانشگاه كه اونم معلوم نيست چند سالي طول بيكشه و  كنكور بده كه وارد دانشگاه بشه رو ميگذرونه.يه روز كه داشت بلند بلند درس ميخوند به مطلبي از طنز گل آقا رسيد. منم كه مثل فوزولا داشتم گوش ميدادم و يواشكي ميخنديدم.بعد كه متن تمام شد تصميم گرفتم كه بنويسمش و بذارم تو بلاگم كه شايد شما هم يواشكي بخنديد...

   تت‍ّبعات ادبي

ديوان شاعر عرب ((امروُ الغيظ )) را مطالعه مي كردم كه ناگهان چشمم افتاد به يك مصراع  ، چنان حظّ و كيف و لذّتي از آن بردم كه ديدم حيف است خوانندگان را بي نصيب بگذارم .

البّته ما ديگر بنا نداشتيم كه باز هم در اين ستون شعر شاعر عرب چاپ كنيم و يا اگر چاپ كرديم ترجمه هم بنماييم ؛ ولي نمي دانيم چه طور شد كه امروز زديم زير قول خودمان . گمانم از بابت فصاحت و ملاحت زايد الوصفي باشد كه در همين يك مصرع مستور و موجود است . آن مصرع كه مارا به شدّت تكان داده دست و پاي سالم براي ما باقي نگذاشت ، اين است :

               ((پَرْتَني في چالَه يَوْماً واژْگُني ، يا حَبيبي !))

ترجمه :

(( در چاله ي خيابان پرت شدم ، به درستي كه نميدانستم از كجا جلوي پايم سبز گرديده است و در آن معلّق گرديدم . اي محبوب من ! مگر معلّقات سبعه را نخواندي ؟ پس اين فردوسي توسي داستان بيژن و منيژه را همين جور كشكي براي خودش سروده ؟ اي معشوق بي وفا ! اداره ي اطفاييه را بگو نردبان بياورد و مرا از چاله در بياورد كه مي باشد چون چاه بيژن تنگ و تاريك ! و مرا ديگر نه دست و پاي سالم مانده نه اتومبيل مارا كمك فنر ! هلا (!) يا خيمگي خيمه فروهل ! كه در اين خيابان ، شتر با بارش گم مي شود از فزوني چاله ! و اگر شترت گم شد ، ديگر به ما هيچ ربطي ندارد ! اين لا مروّت كه چاله نيست ، چاه ويل است ! به تحقيق كه در زمان شهردار سابق هم چاله بود ،‌اما نه به اين درشتي ! و من مي ترسم شهردار جديد هم عوض شود و من همچنان در توي اين چاله مانده باشم . به درستي كه ....))

البته ترجمه ي آن مصرع هنوز تمام نشده ! اما ترسيديم كساني ، كه نه از شعر عرب سر رشته و اطلاع دارند و نه از اصول فنّ ترجمه و نه از هيچ جاي ديگر ، به ما اعتراض كنند كه شعر عرب همه اش كه يك مصرع بيشتر نبود ، كجا معني اش به اين درازي است ؟ و ثانياً ،در لسان عرب حروف (( پ ، چ ، ژ ، گ)) كجا بود كه شاعر در شعرش آورده ؟ و ثالثاً مگر در زمان ((امرؤالغظ)) هم خيابان بود كه چاله باشد؟و...

البته ما مسول اين جور مسايل نمي باشيم . وقتي شاعر عرب خودش اين جوري سروده ، ديگر به ما چه ربطي دارد؟ ما كه نبايد كاسه داغ تر از آش بوده بگوييم لسان عربي چي بوده چي نبوده ! ما همين مسول ترجمه اش بوديم كه تازه ان را نيز ، به خاطر همين جور اعتراضات ، وسط راه و نيمه كاره رها كرديم . 

   

نوشته شده توسط Ner30 در ساعت 5 بعد از ظهر | لینک  | 

                                                 

يه كوچولو متني و كه دوست داشتم از كتاب كنار رود پيدرا نشستم و گريستم ....

 

كنار رود پيدرا نشستم و گريستم .به خاطر سرماي زمستان ، اشك ها را بر چهره ام احساس مي كردم ، اشك با آب هاي يخ زده اي مي آميخت كه پيش رويم جاري بود . جايي ، اين رود به رود ديگري مي پيوندد ، بعد به رود ديگر ، تا اين كه-دور از چشم ها و قلب من- تمامي اين آب ها به دريا برسند .

باشد كه اشك هام ، همين گونه ، تا دور دست ها جاري شوند ، تا عشقم هرگز نداند كه روزي به خاطر او گريسته ام . باشد كه اشك هام تا دور دست ها بروند ، و سپس رود پيدرا را از ياد ببرم ، و صومعه ،كليسا س پير نه ، مه ، و راه هايي كه باهم پيموديم .راه ها ، كوه ها و دشت هاي رويا هام را از ياد مي بردم روياهايي كه مال من بودند ، روياهايي كه نمي شناختم .

 

نوشته شده توسط Ner30 در ساعت 1 بعد از ظهر | لینک  | 

                                                  

چشمام رو بسته بودم و فکر می کردم . انقدر شیرین بود که اصلا دوست نداشتم چشمام رو باز کنم .رویای شیرین و باور نکردنی که گاهی اوقات میتونه به واقعیت نزدیک شه . اما حیف که همه چیز خراب شد . صدای خش خش برگ های روی زمین همه جارو پر کرده بود و این نشانه خزان بود . این خزان خزان سال نبود بلکه خزان من بود . پاییزی که هیچوقت انتظار رسیدن اون رو نداشتم .سوز سرمای بدی می آمد . زمستان نزدیک است . همه دل ها دارن میمیرن ولی بعد از هر زمستانی بهاری است . من و  دل کوچک و ساده ام در انتظار بهاری هستیم و معتقد به این که پس هر خزانی بهاری است . امید وار و نگران در انتظار روز های خوش و خوب هستیم ....

نوشته شده توسط Ner30 در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  | 

 
نوشته شده توسط Ner30 در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  | 

سلام. امروز پنجشنبه است و همه يا بيرونن ، يا مهمانين ،  يا كنار اوني كه دوستش دارن هستند.ولي من نه بيرونم ، نه مهمانيم ، نه پيش اوني كه دوسش دارم...دلم براش خيلي تنگ شده...من آقاييم و خيلي دوست دارم ولي نميدونم چرا اون همش احساس ميكنه كه من دارم اذيتش مي كنم .ميدونيد خيلي سخته كه به يه نفر اعتماد كني .  ولي اون اين كار و كرد ومن همش به قول معروف ريدم . ميدونيد خيلي بده كه دير بفهمي عاشقي. وقتي ميفهمي عاشقي كه تقريبا همه پل هاي پشت سرت رو داري خراب ميكني و راه برگشت نذاشتي . نميخوام آقاييم اينقدر اذيت بشه . دوست ندارم كه ناراحت بشه . من امروز همون جوري كه دوست داشت عمل كردم .

من : برم با بچه ها بيرون

اون : نه

من : باشه نميرم

 

اون عصباني ميشه نه بخاطر اين كه من نرفتم ...لوس ميكنه خودش و باهام حرف نميزنه...بعد از چند دقيقه ..!

 

اون : تو كه ميدوني جواب من نه چرا ميگي برم ؟!

من : بچه ها اسرار داشتن من به تو بگم و ...

 

من خوشحال از اين كه نرفتم و به آقاييم احترام گذاشتم ؛ ولي آقاييم ناراحت از اين كه چرا ازش سوال كردم .من نگران..! چون آقاييم داره ميره مهموني...آقايي داره اسلاح ميكنه.من پر از دلهره ، رو به آقاييم ميگم :

 

من : آقايي چرا اسلاح ميكني

اون : ميخوام مرتب باشم .

من : پس چرا من ميگم مياي پيشم اسلاح كن ميگي صورتم جوش ميزنه ؟!

 

من از دوري آقايي بهونه گير شدم...چون ميدونم آقاييم توي كت و شلوار خيلي جذاب و ديدني ميشه ...دوست ندارم آقاييم امشب تو چشم بياد . به آقاييم ميگم عصباني ميشه.با من بد صحبت ميكنه . حوصله نداره .ميخواد رانندگي و نمي تونه كه با من حرف بزنه .

 

من : آقا آرش من به موبايلت زنگ بزنم داري ميري با هم حرف بزنيم ؟

اون : نه من ميخوام رانندگي كنم نمي تونم حرف بزنم ،رسيدم اونجا بهت زنگ ميزنم .

من : نمي خوام تو مهموني ميري من و فراموش ميكنم مثل سري قبل ...

من خودم و لوس ميكنم ولي اون بدون اينكه نازم و بكشه با عصبانيت ميگه :

اون : به موبايلم زنگ بزن .

 

من به موبايلش زنگ ميزنم و اون بي توجه به تلفن من ماشين رو روشن ميكنه و دونبال ايراد هاي ماشين ميگرده .آْخه ماشين و تازه از تعمير گاه آورده .

 

من : آقايي برو رسيدي بهم زنگ بزن .

اون : باشه بهت زنگ ميزنم ...

 

و صداي بوغ مشغولي تلفن ..........................

 

من دلگير و ناراحت چون آقا آرشم ناراحته.كسل شدم . پكرم . حوصله كسي و ندارم . دوست دارم همش با آرش باشم ولي اون ميگه نميشه.دلم براي صداش تنگ شده ...دوست داشتن و از كاراش ميفهمم ولي بعضي اوقات احتياج دارم به زبون بياره ولي اون نميتونه...همش احساس ميكنم داره من و ترد ميكنه ...همش احساس ميكنم امكان داره كه منو تنها بذاره ...ما قراره دوتا دوست خوب باشيم براي هم ...چون از باهم بودن لذت ميبريم...برام دعا كنيد....

 

نوشته شده توسط Ner30 در ساعت 8 بعد از ظهر | لینک  | 

فرشته تصميمش را گرفته بود.

پيش خدا رفت و گفت خدايا مي خواهم زمين را از نزديک ببينم.

اجازه مي خواهم و مهلتي کوتاه.دلم بي تاب تجربه اي زميني است.

خدا درخواست فرشته را پذيرفت.

فرشته گفت تا باز گردم بالهايم را اينجا مي گذارم. اين بالها در زمين چندان به کار من نمي آيد.

خداوند بالهاي فرشته را بر روي پشته اي از بالهاي ديگر گذاشت و گفت بالهايت را به امانت نگه

مي دارم اما بترس که زمين اسيرت نکند زيرا که خاک زمينم دامنگير است.

فرشته گفت باز ميگردم.حتما باز مي گردم.

اين قولي ست که فرشته به خدا مي دهد...

فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته ي بي بال تعجب کرد.

او هر که را مي ديد به ياد مي آورد.زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود.

اما نمي فهميد چرا اين فرشته هابراي پس گرفتن بال هايشان به بهشت بر نمي گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزي را از ياد برد.

و روزي رسيد که فرشته ديگر چيزي از آن گذشته ي دور و زيبا به ياد نمي آورد.

نه بالش را و نه قولش را...

فرشته فراموش کرد.فرشته در زمين ماند.

فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...

نوشته شده توسط Ner30 در ساعت 2 بعد از ظهر | لینک  | 

 وارد ياهو شده و به هيچکي سلام نميکنيم هيچ نو اف را سند تو ال نميکنيم جواب هيچ نو اف را هم نميديم جواب پي ام ها را نميديم يا دير جواب ميديم جلوي ايد خود يک شلوغ يا نيستم پشت ميز يا اينده ميام ميزاريم موفق باشيد
نوشته شده توسط Ner30 در ساعت 6 بعد از ظهر | لینک  |