تبليغاتX
فکر میکنی چه خبره؟!!

       عذر خواهی میکنم از تنها خواننده وبلاگم ندا از تاخیراتی که دارم.

 روزی روزگاری توی یکی از همین روز های خدا.توی سرمای زمستون که سگ از لونش بیرون نمیاد این بنده فقیر و حقیر برای کسب علم راهی دانشگاه شده بودم.هر چی منتظر شدم نه تاکسی اومد نه کسی.همین جور که داشتم تو دلم به ابا و اجدادم فوش میدادم یهو و در عین ناباوری ماشین باکلاسی با جلوی پای ما ترمز کرد.از شدت ترمز هرچی آب کثیف که ناشی از آب شدن برفها بود روی من بدبخت بیشانس ریخت و زندگیمان به گه کشیده شد.سرم پایین بود و  خودم و نگاه میکردم و فوشی هم زیر لب نثار راننده بیشور ماشین میکردم که شیشه ماشین پایین اومد و صورت فیریز شده من گرمایی حس کرد.اومدم یه چیزی به راننده بگم که با دیدن قیافه باکلاسش زبونم بند اومد.رو به من کرد و  گفت :میتونم افتخار این و داشته باشم که بانوی زیبایی چون شما رو برسونم؟! مخم همینجور ارور میداد.برگشتم پشت سرم و نگاه کردم شاید کسه دیگه ای پشت سرم ایستاده ولی کسی جز من اونجا نبود.با قیافه ای که شبیه علامت سوال بود نگاش کردمو  گفتم :بامنید؟ گفت:بله با شما هستم.لطفا سوار شید تا برسونمتون.اون شخص کسی نبود جز.........                                                              


ادامه مطلب
نوشته شده توسط Ner30 در ساعت 3 بعد از ظهر | لینک  |