تبليغاتX
فکر میکنی چه خبره؟!!

امشب شب خاصیه.همون شبیه که ۹ ماه منتظرش بودی .میخوام یه چیزیو بهت بگم.آماده باش چون همه ی نگاها امشب روی توِِِ.همه منتظر تو هستن...چون امشب همه میخوان تورو بشمارن.

محفل آریانیتان طلایی.دلهایتان دریایی.شادیتان یلدایی. مبارک باد "یلدا" این شب آریایی.

نوشته شده توسط Ner30 در ساعت 3 بعد از ظهر | لینک  | 

تاب ماندن نداشت نمی دانست بماند یا برود در سکوت و تاریکی شب تنها و درمانده بود.آیا این همان رویایست که انتظارش را میکشید؟همه جا بوی نفرت گرفته بود.تنفر از الفاظی که او را صدا میزد.تنفر از رفتار او ...تصمیم گرفته بود که هیچگاه با او حرف نزند.صدای چرخیدن کلید در را شنید.همانطور که به کتک هایی از او خورده بود فکر میکرد او را مابین چهار چوب در دید. دخترک بی اختیار به سویش دوید و او را در آغوش کشید و بار دیگر خام حرف های آن خائن شد.

نوشته شده توسط Ner30 در ساعت 3 بعد از ظهر | لینک  |